همه چیز...
تو چیزی کم نداشتی ،
.
.
برای "همه چیز" من بودن...
تو چیزی کم نداشتی ،
.
.
برای "همه چیز" من بودن...
چیزی به من نزدیک تر نیست
.
.
جـــــز ، دوری تو . . .
تمام شدند...
آرزوهایم را میگویم..!
گزاشتمشان در کوزه و با آبش ..
قرص های اعصابم را می خورم...
یادت که می آید ...
تمام بدنم می شود نگاتیو ..!
مثل آن فیلم های دفه ی 70 فرانسه
مغزم میشود چرخ دنده و چشم ها ، صفحه ی نمایش
وای که چه کیفی می دهد...
آن روزها ، آن روزها ، آن روزها
و آن شب ها که روزها گذشت !
بجای خوبش رسیدیم ..
با هم ، برای هم ...
أه ، باز هم نگاتیو پاره شد ..
لعنت به تو دنیا ....
قبول کن ..
چشم هایت خیلی شور است !
هر چه بیشتر می بینمت ..
تشنه تر می شوم...
* رقیه : عمه ؟
# زینب : جانم عمه
* بابام کجا رفته ؟
# پیش خدا عزیزم...
*عمه ؟
# جانم ؟
* پیش خدا یعنی رو نیزه ها ؟...
چه بی منطق شده اند چشم های من...
می بینند که دیگر از من نیستی..!
اما هنوز...
تشنه اند برای "دیدنت"...